تبليغاتX
خزانه دل

خزانه دل

بعد از مدتها شاید آخرین پستم باشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید   

 بهر یک گل منت از صد خوار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل            

بخت بدبین از اجل هم ناز می باید کشید 

  

+ نوشته شده در  Sat 22 Nov 2008ساعت   توسط مژده  | 

شب تلخ وداع

 

 

کارت پستال درخواستي www.orchid.blogfa.com

روزها ميگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نمي دانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

 

ليك بعد از آن شب

هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را مي ديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

 

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر مي گردي

 

تا سرانجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خاكستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

 

اندكي بعد گذشت

اينك اين من تنها...تنها...دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

 

حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي...

 

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه... افسوس چه سود

قصه اي بود و نبود...

 

 

+ نوشته شده در  Fri 25 Jul 2008ساعت   توسط مژده  | 

واسه خنده

 
+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت   توسط مژده  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت   توسط مژده  | 

صحرا

نمی دونید رانندگی تو صحرا چه حالی داد.صحرا رو که می دونید کجاس؟

من عاشقه این عکسمم.

اینو گذاشتم تا روی اونایی  که خیلی ادعای دست فرمونن کم کنم.

بعدا آلبوم کامله عکسای دوبی رو می زارم.

+ نوشته شده در  Mon 9 Jun 2008ساعت   توسط مژده  | 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2008ساعت   توسط مژده  | 

معذرت خواهی

 

 

سلام 

احواله همه دوستاي گلم؟ يه معذرت خواهي جانانه به خاطر غيبته بدون اطلاع قبلي. جاي همتون خالي 20 روزي دوبي بودم دنباله كاراي اين ويزاي لعنتي. بازم نشد اما يه كارايي كردم كه بالاخره ميشه. خلاصه ممنون از نظرات. مخصوصا از ماداکتوی عزیز! بلاگه منم نمي دونم چه بلايي سرش اومده كه اين ريختي شده. فعلا وقت روبه را كردنشو ندارم تا بعد.

 همتونو مي بوسم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 18 May 2008ساعت   توسط مژده  | 

دلتنگ

 

 

لبریزم از صدای دلتنگ دلم
برای تو می نوازم
و به یاد آغوش گرمت ترانه سر می دهم
برهنه از خود شدم
و تو را به همآغوشی فرا می خوانم
مرا در بر گیر
که محتاج لبان آتشین
و نگاه مستانه و پر از شهوت توام

+ نوشته شده در  Fri 25 Apr 2008ساعت   توسط مژده  | 

آخ سهراب...

دست نوشته سهراب

 

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است.

***

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

***

خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

***

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

***

گاه مي لرزد باروي سكوت:

غول ها سر به زمين مي سايند.

پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند!

***

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،

بايدم دست به ديوارگرفت.

با نفس هاي شبم پيوندي است:

قصه ام ديگر زنگار گرفت. 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت   توسط مژده  | 

و اما عشق...

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو


من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو


کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود


کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود


با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو


من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو


کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند


کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند


می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واﮋه را باران خاکستر کنی


ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی


با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو


من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت   توسط مژده  | 

خیلی مقدسی برام

ما به بال احتیاج داریم

بالهای عشق .نه بالهای منطق

منطق ترا به سمت پایین میکشد

منطق تابع قانون جاذبه است

عشق ترا بسوی ستارها میبرد

تقدیم به تو

 

+ نوشته شده در  Wed 16 Apr 2008ساعت   توسط مژده  | 

اي هميشه خوب

 

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
 اي زلال پاك
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا

هر طرف كه مي كنم نگاه

تا همه كرانه هاي دور

عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Apr 2008ساعت   توسط مژده  | 

شکرانه

     باور نکن تنهایی ات را     من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیک تر تو

                       از تو به تو نزدیک تر من

 

باور نکن تنهایی ات را     تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق

                      بر دوش هم سر می گذاریم

 

دل تاب تنهایی ندارم       باور نکن تنهایی ات را

هر جای این دنیا که باشی

                     من با توام تنهای تنها

من با توام هر کجا که هستی

                   حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهایی ات را     من با توام منزل به منزل      

 

    

+ نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت   توسط مژده  | 

هنوز نام تو را میخوانم

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

+ نوشته شده در  Thu 10 Apr 2008ساعت   توسط مژده  | 

یادت باشد


 مهربانم ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

+ نوشته شده در  Mon 7 Apr 2008ساعت   توسط مژده  |